آش ویارونه ...
سلام ستاره ی مامان 
خوبی عزیزکم ؟ ...
امیدوارم همیشه ی همیشه خوب و خوش و شاد باشی ![]()
مامانی (مامانِ من) که فعلا تنها کسیه که بهش گفتیم شما تو راهی ... البته مامانی خانوم به بابایی (بابایِ من) هم گفتن!!! هرچند اگر نمیگفتن هم بابایی خودشون خیلی زود میفهمیدن ! نمیدونم چه سیستمی دارن بابایی که هرکس بارداره کافیه چند قدم جلوی بابایی راه بره اونوقت سریع میفهمن که این خانوم نی نی تو راه داره ، حتی اگر خودش هنوز خبر نداشته باشه !!!!!!!!
یه همچین بابا یی داریم ما ، بعـــــــــــــــــــــــــــــــله !
کجا بودیم ؟
آهان !
داشتم میگفتم ، مامانی دلش میخواست زودتر واسه مون آش ویارونه درست کنه 
اما میدونی که هنوز هیچ کس از وجود شما خبر نداره![]()
![]()

ولی خب از اونجایی که ما معمولا زیاد دور هم جمع میشیم 
و البته آش هم زیاد دوست داریم هممون
این بود که مامانی دیروز یه آش خیلی خیلی خوشمزه پختن و همه خونه مامانی جمع شدن و از اون آش خوردن . کلی هم لذت بردن...مهمونی به صرف چای و میوه و شیرینی و آش بوده 
البته تک و توک به شوخی گفته بودن فکر کنیم آش ویارونه ست ! اما راستش از اونجایی که من و بابا جونی شما خیلی سفت و سخت هربار که حرف بچه میشد میگفتیم ما هنوز خودمون بچه ایم و بچه نمیخوایم دیگه همه ازمون ناامید شدن گویا
اینه که حرفشون در حد شوخی موند و حتی وقتی من رفتم هم کسی به شوخی هم بهم چیزی درباره بارداری و آش ویارونه و اینا نزد ...
البته با اوضاعی که مامان خانوم شما داره و اون 3کیلویی که وزن کم کرده ، منم بودم احتمال بارداری نمیدادم ، والا!! ![]()
حالا بشنو از مامان خانومت !
برات گفته بودم که خانوم دکتر یه قرص هم برای معده ام داده بود . اینم گفتم که خوردنش اذیتم میکنه... اما بشنو از روز دوم خوردن قرص ...
دیروز ، ینی درست روزی که مامانی میخواستن برامون آش بپزن ، صبح ناشتا قرص رو خوردم و یه خورده بعدش برای صبحانه یه کم فرنی خوردم (شیر و عسل و نشاسته و کمی نبات) ... دوباره مثل روز قبل حالم بد بود ، حتی بدتر از روز قبل ... افتادم به حالت تهوع ، اما شدیدتر از روز قبل ، در آخر هم گلاب به روتون خیلی بشتر از فرنی ای که خورده بودم تحویل توالت فرنگی خونه دادم ...
بعدش به شدت حالم بد شد ، ضعف شدید ، تمام بدنم میلرزید ... زنگ زدم به بابا جونی شما ، بابا هم خیلی زود خودش رو رسوند باهم رفتیم بیمارستان و مامان یکی یه دونه ازون سرم و آمپولهایی که خانوم دکتر داده بود رو نوش جان کرد ![]()
بعدش بابا دوباره من رو سوار ماشین کرد و برد دَم یه قصابی و گوشت کباب برگی تازه خرید و دوباره اومد سوار شد و اومدیم خونه ... گوشتهارو کباب کرد تا من بخورم ... اونقدر قیافه اش جدی بود که جرات نه گفتن نداشتم و همش رو به زور خوردم !!
بعد هم بالاخره بابا رو راضی کردم که من حالم دیگه خوبه و الان میخوابم شمام برو به کارت برس ...
الهی فدای بابایِ مهربون شما بشم که دلش به جا نبود برای رفتن
ولی مامان به زور متقاعدش کرد که بره ...
من رفتم بخوابم
و باباجونی هم برگشت سر کار
...
تا ساعت 4که بابا بیاد خواب بودم !!!
دیگه به خونه مامانی نمیرسیدم ! بلند شدم یه زنگ به بابایی زدم و گفتم که دیرتر میام به بقیه هم بگید جایی هستم برای همین دیر کردم ، بابایی و مامانی اینا از حال و روز اون روزم باخبر بودن ، این بود که بابایی گفتن هروقت تونستی بیا ، اما امشب حتما بیا یه سر اینجا ...
شاید میخواستن خیالشون راحت بشه که حالم خوبه ... 
خلاصه حدودای 4/5 عصر از خونه زدیم بیرون و چون خیلی هوس کباب کرده بودم در به در تو خیابونا اافتادیم دنبال یه کبابیِ باز !!!! اما نبود که نبود ! همه بسته بودن و 6به بعد غذا داشتن...
ما هم راه افتادیم سمت خونه مامانی ... هنوز خیلی ها بودن ، تازه سفره آش جمع شده بود که رسیدیم... با بابا رفتیم پایین ، با کمک بابایی برای بابا آش کشیدم و رفتم بالا پیش مهمونا ...
خدا روشکر کسی حرفی از بارداری و ویارونه هم نزد و دستمون رو نشد 
منم یه کاسه کوچیک از آش رو خوردم و همونطور که همه میگفتن خیلی هم خوشمزه شده بود !
راستی اتفاقا دیشب عمو علی و بابایِ بابا (که هنوز معلوم نیست قراره چی صداشون کنی) برای رد و بدل کردن یه سری مدارک سر راه از اصفهان اومدن اونجا و حدودا 10دقیقه هم بیشتر نبودن و میخواستن زودتر برگردن تهران ...
من و بابا هم از فرصت استفاده کردیم و یه ظرف آش هم دادیم بشون تا ببرن خونه و اونا هم از آش ویارونه عروس و نوه شون بخورن ، هرچند که هنوز از وجود ناز شما بی خبرن ... ![]()
خلاصه که دیروز روز تقریبا شلوغی بود ...
همه از آش مامانی خوردن و لذت بردن بدون اینکه بدونن این آش آشِ ویارونه ست و ما یه فرشته کوچولو تو راه داریم ... 
انشالله صحیح و سالم بیای بغلم عزیزکم ... 
هر روز و هر ثانیه و هر لحظه برای سلامتیت دعا میکنم دردونه ی مامان و بابا 



آش ویارونه ...
